حكيم زجاجى

1124

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

مگر مرگ كان را ندانيم چار * بكوشيم با لشكر شهريار بگفتند با يكدگر آن سران * بسازيم امروز رزمى گران چو نوميد گشتيم از شهريار * نباشيم نوميد از كردگار چو سلطان بر آن سركشان حمله برد * امير غزان دل به يزدان سپرد اميرى بد آنجاى فرتوت و پير * چو بهرام خونريز و پركين چو تير يرنقش هرايوه « 1 » ورا بود نام * به سلطان درآويخت آن خويش‌كام به زورش به رزم غزان برد تيز * دلش بود پركين و سر پرستيز نبودند با شاه يك‌دل سپاه * بماندند يك نيمه بر جايگاه در آن جنگ با شه نگشتند يار * چو در جنگ شد با غزان شهريار چو برگشته اقبال سنجر به كين * از آن پير فرتوت بىاصل و دين سخن گوش كرد و درآمد به جنگ * به گردش گرفتند چون حلقه تنگ چو پيوسته شد با غزان كارزار * گريزان برفتند مردان كار تهاون نمودند قومى دگر * كه بودند از آن نيز خونين جگر نه رزمى گران بد نه زخمى درشت * نمودند سلطانيان پاك پشت به عمدا از آن رزم بگريختند * به شمشير بر خاك خون ريختند نيامد برون نوك تيرى ز كيش * نه گردى بجنبيد از جاى خويش نه تيرى در آن جنگ بگشاد پر * نه اسبى به ميدان درآمد به سر سوى مرو شد شاه ، دل پر ز درد * جگر پر ز خون و ز غم روى زرد در آن موج طوفان سفينه نبود * سپه رفته ز آنجا خزينه نبود به شه گفت دستور كاى شهريار * به مرو از نشابور شو كامكار همين دم به شهر نشابور شو * ز مرو و كهن‌دژ روان دور شو در كينه آن جايگه باز كن * بخوان لشكر و جنگ را ساز كن شه نامبردار فرمان نكرد * به درد اندرون بود ، درمان نكرد چو اقبال را بود سر در نشيب * برون رفت پاى مراد از ركيب به مرو اندرون گشت ساكن دو ماه * پراكنده گشتند يكسر سپاه

--> ( 1 ) يرنقش هريوه عنان سلطان بگرفت كه بازگشتن مصلحت نيست . راحة الصدور ، ص 179 .